تبليغاتX
سخن دوست
تقدیم به هم دوستان گلم





ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06ساعت 14:50 توسط مهران |

نحوه تکلم انسانها بیانگر نحوه تفکر آنهاست.مثبت بیندیشیم و مثبت بگوییم تا انرژی مثبت خود را به دیگران منتقل کنیم.



اولین قانون طبیعت این است كه تو از هر چه هراس داشته باشی همان را به طرف خودت جلب می كنی.

هیجان قدرتی دارد كه جذب میكند .تو از هر چه شدیدا بترسی آن را تجربه خواهی كرد .مثلا حیوان فورا متوجه میشود كه تو از او وحشت داری. هیچكدام از این ها تصادفی اتفاق نمی افتد .تصادفی در عالم هستی وجود ندارد. هیجان، انرژی در حركت است. وقتی تو انرژی را جا به جا می كنی انرژی ایجاد میكنی. اگر به اندازه كافی انرژی جا به جا كنی ماده به وجود می آ وری . ماده انرژی متراكم است كه جا بجا شده و به آن فشار وارد شده است.

فكر انرژی خالص است . هر فكری كه تو اكنون داری یا قبلا داشتی یا در آینده خواهی داشت خلاق است. انرژی حاصل از فكر هرگز نمی میرد .این انرژی از فكر تو و ذهن تو وارد عالم هستی می شود و برای ابد ادامه پیدا می كند. همه افكار به هم مربوط هستند. افكار با هم تلاقی پیدا می كنند. در مسیر اعجاب انگیزی از انرژی با هم تقاطع پیدا می كنند و نقش بدیع و زیبایی از پیچیدگیهای غیر قابل باور به وجود می آورند . همانطور كه دو چیز مشابه یكدیگر را جذب می كنند دو انرژی مشابه هم یكدیگر را جذب می كنند .و توده ای از انرژی مشابه به وجود می آورند.

بنابراین حتی افراد معمولی اگر فكرشان(دعا. امید. آرزو . .رویا .ترس) به اندازه كافی قوی باشد میتوانند نتایج شگفت انگیزی را به وجود آورند.

زندگی نمیتواند به هیچ طریق دیگری خودش را نشان دهد جز آن طریقی كه تو تصور میكنی خودش را نشان خواهد داد .تو با فكر كردن خلق می كنی.

پس همیشه به بهترینها فكر كن

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05ساعت 23:23 توسط مهران |

سلام و درود، ادامه مطلب رو بخونید که زیباست





ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1391/01/27ساعت 10:4 توسط مهران |


دختر کوچولو و پدرش از رو پلی می‌گذشتن.

پدر یه جورایی می‌ترسید، واسه همین به دخترش گفت: عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.

دختر کوچیک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگیر.

پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی می‌کنه؟

دخترک جواب داد: اگه من دستت رو بگیرم و اتفاقی برام بیوفته، امکانش هست که من دستت رو ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان می‌دونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دستم رو ول نمی‌کنی.

  

در هر رابطه دوستی‌ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهایش نیست؛ به عهد و پیمان‌هایش است. پس دست کسی را که دوست داری بگیر، به جای اینکه توقع داشته باشی اون دست تو را بگیرد.....!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/11/25ساعت 9:47 توسط مهران |




ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/11/18ساعت 9:6 توسط مهران |


ادامه مطلب را مطالعه کنید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/16ساعت 10:0 توسط مهران |

سلام و درود بر همه عزیزان

ادامه مطلب رو بخونید امید که بهره کافی ببرید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1390/11/15ساعت 9:45 توسط مهران |

سلام و درود فراوان بر همه عزیزان




ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/12ساعت 9:21 توسط مهران |


روزی اسب كشاورزی داخل چاه افتاد. حیوان بیچاره ساعتها به طور ترحم انگیزی ناله میكرد. بالاخره كشاورز فكری به ذهنش رسید. او پیش خود فكر كرد كه اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شود. او همسایهها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد. آن ها با بیل در چاه سنگ و گل ریختند. اسب ابتدا كمی ناله كرد، اما پس از مدتی ساكت شد و این سكوت او به شدت همه را متعجب كرد. آنها باز هم روی او گل ریختند. كشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنهای دید كه او را به شدت متحیر  كرد.

با هر تكه گل كه روی سر اسب ریخته میشد اسب تكانی به خود میداد، گل را پایین میریخت و یك قدم بالا میآمد. همین طور كه روی او گل میریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد.

زندگی در حال ریختن گل و لای برروی شماست. تنها راه رهایی این است كه آنها را كنار بزنید و یك قدم بالا بیایید. هریك از مشكلات ما به منزله سنگی است كه میتوانیم از آن به عنوان پلهای برای بالا آمدن استفاده كنیم با این روش میتوانیم از درون عمیقترین چاهها بیرون بیاییم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/11/11ساعت 9:59 توسط مهران |


سلام دوستان عزیز همراهم، لطفا قبل از باز کردن ادامه مطلب سئوال زیر را خوانده و روی آن عمیقا تامل کنید. همیشه شاد و سرفراز باشید

چند بار به خاطر درخشش کاذب ... از پیمودن راه خود بازمانده‌ایم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/09ساعت 13:14 توسط مهران |

همه ما زخمهایی بر جسم و روح داریم، اما واقعا همه مثل همه؟ 

باران عشق خداوند بر دلهایتان مداوم باد



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 11:15 توسط مهران |

دوستان خوب و عزیز، فقط میتونم بگم مطلب بسیار زیبایی است

تقدیم با عشق بیکران



ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 9:37 توسط مهران |


کرگدن بودن خوب ....؟؟؟




ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/05ساعت 20:5 توسط مهران |

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه‌ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید: "آن چهار توپ شیشه‌ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است. كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمی‌گردد، خانواده‌ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمی‌شود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمی‌گردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.
برایان دایسون

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/11/04ساعت 16:28 توسط مهران |


تقدیم با مهر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/11/03ساعت 10:38 توسط مهران |


یادمان باشد به دل کوزه آب، 
که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبّت بزنیم 
تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند، 
آبرویش نرود ...

یادمان باشد فردا حتما، 
ناز گل را بکشیم 
حق به شب بو بدهیم 
و نخندیم دیگر به ترکهای دل هر گلدان 
و به انگشت نخی خواهیم بست، 
تا فراموش نگردد فردا ...

زندگی شیرین است! 
زندگی باید کرد ...

و بدانیم که شبی، 
خواهم رفت
و شبی هست که نباشد پس از آن، 
فردایی ...

فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/02ساعت 17:17 توسط مهران |

بازهم از مسیحا برزگر، و زیبا مثل همیشه



ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/02ساعت 16:48 توسط مهران |

تقدیم با هزاران عشق به دوستان گلم و پوزش از تاخیرهای زیادی که دارم. به امید خدا از این پس مستمرتر در خدمت همه خواهم بود. رحمت خداوند بر زندگیتان جاری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/28ساعت 10:28 توسط مهران |

الهی... با خاطری خسته...
دلی به تو بسته! دست از غیر تو شسته...
در انتظار رحمتت نشسته‌ام.
 
می‌دهی... کریمی...
نمی‌دهی... حکیمی...
می‌خوانی... شاکرم...
می‌رانی... صابرم.
 
الهی احوالم چنانست که می‌دانی...
و اعمالم چنین است که می‌بینی...
نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز... 
الهی مشت خاکی را چه شاید...
و از او چه براید...
و با او چه باید...؟
                  دستم بگیر...

 


+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/27ساعت 10:13 توسط مهران |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1390/05/18ساعت 23:48 توسط مهران |

صنم جان عزیز، بابت ارسال این مطلب زیبا بازم ازت ممنونم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1390/02/26ساعت 10:36 توسط مهران |

با تشکر از دوست خوبم صنم جان. مطلب زیباییست، مطالعه بفرمایید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/02/14ساعت 12:53 توسط مهران |

شب یلدای همگی پیشاپیش مبارک. از تو دوست خوبم یاسین بخاطر ارسال این مطلب زیبا هم تشکر میکنم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1389/09/27ساعت 19:58 توسط مهران |

سلام خدمت همه دوستان و عذر تقصیر بابت کوتاهی در آپ کردن وبلاگ. مطلب بسیار قشنگی است که دوست خوبی بنام شوریده برام ارسال کرده و دلم نیومد به دست دوستدارانش نرسونم. التماس دعا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/09/09ساعت 20:38 توسط مهران |

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مىلرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى
زد و نمىتوانستم به آنها كمك كنم. مىخواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايىهاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين» نگاهى به روكش نخ نماى مبلهايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكىاش به هم مىخوره.» آنها درحالى كه بستههاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجانهاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينىها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مىآمدند. صندلىها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مىخواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

ماريون دولن

+ نوشته شده در یکشنبه 1389/07/25ساعت 18:42 توسط مهران |

دوستان عزیز، مدتیه که با آثار چند استاد معنوی آشنا شدم که برام بسیار مفید ارزشمند بوده. استاد مسیحا برزگر، اکهارت تله و دن میگل روییز. در مورد آقای دن میگل روییز خیال دارم اول به معرفی ایشون بپردازم و در ادامه بخشی از مطالب زیبای دو کتاب صدای سکوت و میثاق رو برای آشنایی و استفاده شما اینجا قرار بدم. پس در ادامه مطلب مختصری از شرح حال ایشون رو از کتاب چهار میثاق مطالعه کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1389/05/30ساعت 20:14 توسط مهران |

مطلب بسیار زیبایی است که دوست خوبم ترانه برام فرستاده. با دقت بخونید و بهره ببرید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/05/28ساعت 18:23 توسط مهران |


سمت و سوی زندگیت را باید دگرگون کنی،

از فکر به احساس

از منطق به عشق

و از قیاس به نغمه‌ای دلکش و عاشقانه.

این کاری ممکن و شدنی است.

زیرا نغمه و آواز و ترانه به دلهای ما نزدیک‌تر است تا فکر.

رابطه نغمه و دل،

رابطه طبیعی است.

بدیهی است عشق برای دل،

طبیعی تراز منطق است.

منطق را می‌آموزند

اما عشق آمدنی است،

نه آموختنی.

عاشقی،

نه به کسب است و نه به اختیار.

عشق،

سرشت و سرنوشت ماست.

منطق اختراع اجتماع است.

عشق،

موهبتی الهی است.

این موهبت رسیده از میراث فطرت ماست.

 

                                                    مسیحا برزگر-زندگی را به رقص آور

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1389/05/12ساعت 21:7 توسط مهران |

یه مطلب قشنگی از استاد بزرگ مسیحا برزگر از کتاب رقص زندگی ایشون براتون انتخاب کردم که خودم خیلی لذت بردم. امیدوارم شما هم لذت ببرید.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/05/12ساعت 13:20 توسط مهران |

باز هم مطلب زیبای دیگه ای که دوست نازنینم ترانه جان برام فرستاده.


فقر، گرسنگی نیست .....

فقر، عریانی هم نیست .....

فقر گاهی زیر شمش‌‌های طلا خود را پنهان میكند .....

فقر چیزی را  "نداشتن" است، ولی آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .....

فقر، ذهن‌ها را مبتلا می‌كند .....

فقر، همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفته یك كتابفروشی می‌نشیند ......

فقر، كتیبه سه هزار ساله‌ای است كه روی آن یادگاری نوشته‌اند .....

فقر، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته می‌شود .....

فقر،  همه جا سر می‌كشد ........
فقر، شب را "بی غذا" سر كردن نیست ...

فقر، روز را  "بی اندیشه" سپری کردن است ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/04/16ساعت 9:2 توسط مهران |