نحوه
تکلم انسانها بیانگر نحوه تفکر آنهاست.مثبت بیندیشیم و مثبت بگوییم تا انرژی مثبت خود را به دیگران منتقل کنیم.
اولین قانون طبیعت این است كه تو از هر چه هراس داشته
باشی همان را به طرف خودت جلب می كنی.
هیجان قدرتی دارد كه جذب میكند .تو از هر چه شدیدا
بترسی آن را تجربه خواهی كرد .مثلا حیوان فورا متوجه میشود كه تو از او وحشت داری.
هیچكدام از این ها تصادفی اتفاق نمی افتد .تصادفی در عالم هستی وجود ندارد. هیجان،
انرژی در حركت است. وقتی تو انرژی را جا به جا می كنی انرژی ایجاد میكنی. اگر به
اندازه كافی انرژی جا به جا كنی ماده به وجود می آ وری . ماده انرژی متراكم است كه
جا بجا شده و به آن فشار وارد شده است.
فكر انرژی خالص است . هر فكری كه تو اكنون داری یا
قبلا داشتی یا در آینده خواهی داشت خلاق است. انرژی حاصل از فكر هرگز نمی میرد .این
انرژی از فكر تو و ذهن تو وارد عالم هستی می شود و برای ابد ادامه پیدا می كند.
همه افكار به هم مربوط هستند. افكار با هم تلاقی پیدا می كنند. در مسیر اعجاب انگیزی
از انرژی با هم تقاطع پیدا می كنند و نقش بدیع و زیبایی از پیچیدگیهای غیر قابل
باور به وجود می آورند . همانطور كه دو چیز مشابه یكدیگر را جذب می كنند دو انرژی
مشابه هم یكدیگر را جذب می كنند .و توده ای از انرژی مشابه به وجود می آورند.
بنابراین حتی افراد معمولی اگر فكرشان(دعا. امید.
آرزو . .رویا .ترس) به اندازه كافی قوی باشد میتوانند نتایج شگفت انگیزی را به
وجود آورند.
زندگی نمیتواند به هیچ طریق دیگری خودش را نشان دهد
جز آن طریقی كه تو تصور میكنی خودش را نشان خواهد داد .تو با فكر كردن خلق می كنی.
پس همیشه به بهترینها فكر كن
دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن.
پدر یه جورایی میترسید، واسه همین به دخترش گفت: عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.
دختر کوچیک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگیر.
پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی میکنه؟
دخترک جواب داد: اگه من دستت رو بگیرم و اتفاقی برام بیوفته، امکانش هست که من دستت رو ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دستم رو ول نمیکنی.
در هر رابطه دوستیای، ماهیت اعتماد به قید و بندهایش نیست؛ به عهد و پیمانهایش است. پس دست کسی را که دوست داری بگیر، به جای اینکه توقع داشته باشی اون دست تو را بگیرد.....!!!
روزی اسب كشاورزی داخل چاه افتاد. حیوان بیچاره ساعتها به طور ترحم انگیزی ناله میكرد. بالاخره كشاورز فكری به ذهنش رسید. او پیش خود فكر كرد كه اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شود. او همسایهها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد. آن ها با بیل در چاه سنگ و گل ریختند. اسب ابتدا كمی ناله كرد، اما پس از مدتی ساكت شد و این سكوت او به شدت همه را متعجب كرد. آنها باز هم روی او گل ریختند. كشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنهای دید كه او را به شدت متحیر كرد.
با هر تكه گل كه روی سر اسب ریخته میشد اسب تكانی به خود میداد، گل را پایین میریخت و یك قدم بالا میآمد. همین طور كه روی او گل میریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد.
زندگی در حال ریختن گل و لای برروی شماست. تنها راه رهایی این است كه آنها را كنار بزنید و یك قدم بالا بیایید. هریك از مشكلات ما به منزله سنگی است كه میتوانیم از آن به عنوان پلهای برای بالا آمدن استفاده كنیم با این روش میتوانیم از درون عمیقترین چاهها بیرون بیاییم.
سلام دوستان عزیز همراهم، لطفا قبل از باز کردن ادامه مطلب سئوال زیر را خوانده و روی آن عمیقا تامل کنید. همیشه شاد و سرفراز باشید
چند بار به خاطر درخشش کاذب ... از پیمودن راه خود بازماندهایم؟
باران عشق خداوند بر دلهایتان مداوم باد
شب یلدای همگی پیشاپیش مبارک. از تو دوست خوبم یاسین بخاطر ارسال این مطلب زیبا هم تشکر میکنم.
سلام خدمت همه دوستان و عذر تقصیر بابت کوتاهی در آپ کردن وبلاگ. مطلب بسیار قشنگی است که دوست خوبی بنام شوریده برام ارسال کرده و دلم نیومد به دست دوستدارانش نرسونم. التماس دعا
هوا بدجورى توفانى بود و
آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به
تن داشتند و پشت در خانه مىلرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمىزد و نمىتوانستم به آنها كمك كنم. مىخواستم يك جورى از سر خودم بازشان
كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايىهاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.
گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.» آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار
بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و
مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى
را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين» نگاهى به روكش
نخ نماى مبلهايمان انداختم و گفتم:
«من اوه... نه!» دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ
فنجون و نعلبكىاش به هم مىخوره.» آنها درحالى كه بستههاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته
بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجانهاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و
براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينىها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم.
سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به
هم مىآمدند. صندلىها را از جلوى بخارى برداشتم و
سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك
دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مىخواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم
نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن
دوستان عزیز، مدتیه که با آثار چند استاد معنوی آشنا شدم که برام بسیار مفید ارزشمند بوده. استاد مسیحا برزگر، اکهارت تله و دن میگل روییز. در مورد آقای دن میگل روییز خیال دارم اول به معرفی ایشون بپردازم و در ادامه بخشی از مطالب زیبای دو کتاب صدای سکوت و میثاق رو برای آشنایی و استفاده شما اینجا قرار بدم. پس در ادامه مطلب مختصری از شرح حال ایشون رو از کتاب چهار میثاق مطالعه کنید.
سمت و سوی زندگیت را باید دگرگون کنی،
از فکر به احساس
از منطق به عشق
و از قیاس به نغمهای دلکش و عاشقانه.
این کاری ممکن و شدنی است.
زیرا نغمه و آواز و ترانه به دلهای ما نزدیکتر است تا فکر.
رابطه نغمه و دل،
رابطه طبیعی است.
بدیهی است عشق برای دل،
طبیعی تراز منطق است.
منطق را میآموزند
اما عشق آمدنی است،
نه آموختنی.
عاشقی،
نه به کسب است و نه به اختیار.
عشق،
سرشت و سرنوشت ماست.
منطق اختراع اجتماع است.
عشق،
موهبتی الهی است.
این موهبت رسیده از میراث فطرت ماست.
مسیحا برزگر-زندگی را به رقص آور
یه مطلب قشنگی از استاد بزرگ مسیحا برزگر از کتاب رقص زندگی ایشون براتون انتخاب کردم که خودم خیلی لذت بردم. امیدوارم شما هم لذت ببرید.